235.پاساژ
امروز مامانی و بابایی اینجا بودن ... طفلیا تنها شدن اشکان رفته سلیمانیه ... عصری مامان اینا میخواستن برن و امیتیس زودتر جلوی در بود:)) خلاصه مامان گفت بیا بریم خرید ... رفتیم و پدرمو دراورد ... در این صحنه به زوووور دو نفری دارن میبرنش تو پاساژ :))

رفتیم و کلی راه رفتی و یه جا دیدم زده چاپ عکس روی لیوان ... خلاصه اینو واسه بابا مرتضی گرفتیم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


235.پاساژ
